

سلام خدا جونم!...

به نام تو می نویسم و همه مهربونی

وبخشندگی تو!...دوست دارم ترو!...

فقط تو که هرچی بگی من می کنم با

مهربونیات می بخشی!!من مثل تو کجا

پیدا کنم؟؟؟که بزرگ من تویی!!...

عزیز من تویی..روح و روانم ازتوست

من بدی می کنم و تو با سرانگشتای

مهربونت منو نوازش می کنی!...حالا

این منم و این تو!...بین من و تو

کدوم افزیده ی توست که تا من بگم

خدا!...اون بگه بله!...هر کی هست

بیاد با تو دوئل کنه!...اخرش باز

می مونیم من و تو!...تو و من!...

این روزا احساس می کنم که کسی یا چیزی درون من رشد می کنه مثل یه دونه ی
نا شناخته توی روحم می مونه که هر لحظه بیشتر و بیشتر رشد می کنه. خدایا من تو
کوچه پس کوچه های زندگی گم شدم....
بابا ادرس اون بالاها رو بده. من ازاینجا خسته شدم..دوسش ندارم. نمیشه تنهایی هارو
با این ادما خوب قسمت کرد ..اینا همه خودشون به خودشون گره خوردن..
من تورو می خوام...
مدتهاست که بدون تو جایی نمی رم..تورو با خودم به ساده ترین مخفیگاههای ممکن
می برم..تورو که لحظه لحظه وجودم بیشتر از تو لبریز می شه ازاینجاییها پنهون
می کنم !مثل یه نامه ی عاشقونه...
خدایا منو از اینجا از پیش این مردم صد رنگ ببر......

خدای قشنگم
بازم مثل اکثر وقتا دلم گرفته..نمی دونم که چی بگم خدای خوبم تو دیگه صدای منو

نمی شنوی...دیگه منو نمی بینی...روزی صدبار صدات می کنم ولی کوچکترین
توجهی به من نمی کنی

خدای خوبم ! خدای قشنگم ! خیلی دوستت دارم...قبول دارم که بنده ی خوبی برات

نیستم...اینو می دونم گاهی حتی نفسام الوده به گناهه..همه ی اینارو می دونم.
ولی چی کار کنم ازت د لم گرفته.

خودمو با بعضیا مقایسه می کنم میبینم که خیلی بیشتر از من گناه می کنند ولی در
نظر تو عزیزترند...

خدایا خیلی دوستت دارم ولی برات بنده ی خوبی نیستم
خدایا خواهش می کنم که صدای منو بشنوی...خواهش می کنم که منو ببینی...



+ نوشته شده در پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 4:36 توسط مهسا |
بوسه یعنی وصل شیرین دو لب
بوسه یعنی خلسه در اعماق شب
بوسه یعنی مستی از مشروب عشق
بوسه یعنی اتش و گرمای تب

بوسه یعنی لذت از دلدادگی
لذت از شب لذت از دیوانگی
بوسه یعنی حس طعم خوب عشق
طعم شیرینی به رنگ سادگی
***
چون طلای ناب مرا بی منت از خاکم بکن
یک شبی را عاشقانه از هوس پاکم بکن
هر نگاهت موجی بر هر تخته سنگ پیکرم
پر تلاطم تر زپیشم غرق امواجم بکن
بی منت ازخاکم بکن
از هوس پاکم بکن
غرق امواجم بکن

می پسندم بازوانت را به دور شانه ام
اول کارم هنوز فکر سر انجامم بکن
با تو من در شب خیال دیگری دارم به سر
همچو شبگردی مرا ازخواب بیدارم بکن
بی منت ازخاکم بکن
از هوس پاکم بکن
غرق امواجم بکن
فکر سر انجامم بکن
ازخواب بیدارم بکن

بارها گفتم توبه...توبه ای خدا...
باز هم کردم گناه...
بارها بخشیدی مرا... ای خدا...
باز هم کردم گناه...
دوست دارم همچو پیچک برسراپای تو پیچم
بازامشب چون گل وحشی شدم رامم بکن
شبنمی شو بوسه بر گلبرگ اندامم بزن
بوسه بارانم بکن بی تاب بی تابم بکن

بخت و قسمت را بگو دستی به دست هم دهند
دست به دستم ده کنارسایه ات خوابم بکن
بی منت ازخاکم بکن
از هوس پاکم بکن
غرق امواجم بکن
فکر سر انجامم بکن
ازخواب بیدارم بکن
چون گل وحشی شدم رامم بکن
بی تاب بی تابم بکن
در کنار سایه ات خوابم بکن

رسم عجیبی است...
می کنیم گناه تا که یک روز کنیم توبه...
ای خدا...
تا کی...؟ کجا...؟ خواهیم رفت ما....
اه...ای خدای عزیزم
حقا که رحیمی بر گناهم...
+ نوشته شده در سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 23:36 توسط مهسا |
و اما عشق... در زمان هاي قديم كه پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تبا هيها دور هم جمع شده بودند ذکاوت امشب می خوام تا خود صبح فقط برات دعا کنم برای خوشبخت شدنت خدا خدا خدا کنم
گفت: بيا ييد بازي كنيم، مثلا قايم باشك ! دیوانگی فرياد زد:اره قبوله من چشم ميذارم! چون كسي
نمي خواست دنبال دیوانگی بگرده همه قبول كردند دیوانگی چشم هايش را بست و شروع كرد به
شمردن .
همه به دنبال جايي بودند تا قايم شوند نظافت خود را به شاخ ماه اويزان كرد خیانت داخل انبوهي از زباله
ها پنهان شد اصالت به ميان ابرها رفت و هوس به مركز زمين رهسپار شد دروغ كه گفت به مركز كوير
خواهد رفت به اعماق دريا رفت طعم داخل يك سيب سرخ رفت حسادت هم رفت داخل يك چاه عميق.
ارام ارام همه پنهان شدند و دیوانگی همچنان مي شمرد هفتادو سه...هفتاد و چهار... اما عشق هنوز
معطل بود و نميدانست به كجا برود تعجبي هم ندارد پنهان كردن عشق خيلي سخت است.
دیوانگی داشت به عدد صد ميرسيد كه عشق پريد وسط يه دسته گل رز و ارام نشست دیوانگی فرياد
زد : دارم ميام همان اول كار تنبلی را پيدا كرد تنبلی اصلا تلاش نكرده بود تا پنهان شود بعد هم نظافت را
پيدا كرد و كم كم نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبري نبود دیوانگی ديگر خسته شده بود
كه حسادت حسودي اش گرفت و ارام در گوش او گفت:عشق پشت گل رز مخفي شده است دیوانگی با
هيجان زيادي كه داشت يك شاخه از درخت كند و ان را با قدرت به داخل گلهاي رز فرو برد صداي ناله اي
بلند شد عشق از پشت شاخه ها بيرون پريد دست ها يش را جلوي صورتش گرفته بود و از ميان انگشت
ها يش خون مي چكيد شاخه درخت ها چشم هاي عشق را كور كرده بودند... دیوانگی كه بد جوري
ترسيده بود با شرمندگي گفت:حالا من چكار كنم؟ چطور مي توانم جبران كنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من ،تو ديگه كاري نمي توني بكني فقط ازت خواهش مي كنم از
اين به بعد يار من باش همه جا همراهم باش تا راه را گم نكنم و از همان روز تا هميشه عشق و دیوانگی
همراه يكديگر به احساس تمام آدمهاي عاشق پيشه سرك مي كشند.
کاش الان اغوش گرمت سر پناه خستگیم بود
دو تا چشمات پرازاندوه واسه دل شکستگیم بود
ارزوم اینه که دستام توی دستای توباشه
تنگی این دل عاشق با نوازش توواشه
واسه چی خدا نخواسته من تو اغوش تو باشم
قول می دم با داشتن تو هیچ غمی نداشته باشم
همه ی هستی قلبم تودو حرف خلاصه می شه
عشق تو بودن با تو دو نیاز زندگیمه
پرم از ترانه ی توگرچه واژه ها حقیرند
خوبه وقتی نیستی پیشم اونا دستمو می گیرند
راز عشق منو هیچ کس مثل مهتاب نمی دونه
تنها شاهد واسه غصه هام همونه
وای ا گه من این نبودم کاش می شد پرنده باشم
تا از این دور بودن از تو بتونم بلکه رها شم
یه پرنده شم شبونه بکشم پر به خیالت
برسم به لونه ی تو سر بگیرم زیر بالت
زندگیم رنگ خدا بود اگه تنها تورو داشتم
ا گه می شد واسه گریه سررو شونت می گذاشتم
******


میخوام یه قصری بسازم پنجره هاش ابی باشه
من باشم و تو باشی و یک شب مهتابی باشه
میخوام یه کاری بکنم شاید بگی دوستم داری
می خوام یه حرفی بزنم که دیگه تنهام نزاری
می خوام برات از اسمون یاسای خوشبو بچینم
می خوام شبا عکس تو رو تو خواب گلها ببینم
می خوام که جادوت بکنم همیشه پیشم بمونی
از تو کتاب زندگیم یه حرف رنگی بخونی
امشب می خوام برای تو یه فال حافظ بگیرم
اگه که خوب در نیومد به احترامت بمیرم

**********

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 1:19 توسط مهسا |
در فاحشه خانه های ایران بودند... مناجات غربت خداوندا ما ملت قدرشناس ومتمدن و ازاده به یزدانا ثنا وسپاس تورا که به ملت ایران قهرمانان
باج خورها برای حفظ منافع
روسپیان خود چاقو
می کشیدند می کشتند و
یا کشته می شدند زیرا با
همه پستی و حقیری حرفه
و شغلشان پایبند به اصولی درلجنزار زندگی خویش
ما به چی اعتقاد داریم ؟
ــــــــــــــــــــــــ
(دعای واجب ایرانیان فراری ودعای مستحب ایرانیان داخل)
خداوندا همه بندگان تو به درگاهت التماس ودعا دارند
ولی ما بندگان ایرانی به تو خالق خود چندین سپاس و
تشکربدهکارهستیم و شکرگزاریم که به ما حکومتی
عطا فرمودی که نمونه ان درزمان هابیل وقابیل امده
است و از این نعمت وامانده شاکر هستیم.
خداوندا ازتو ممنون هستیم که ملتی افریدی که در
جهان نمونه و منحصربه فرد است ملتی که جان
بر قدوم دشمن سرزمینش نثار می کند این ملت
سری دارد سرگردان که به دنبال کلاهی می گردد.
افریدگارا ازتوسپاسگزاریم که ما را چون گله ای مطیع
قانع وفرمانبرافریدی که به دنبال هرچوپان حیله گری
روان شده ایم وخوشحال می شویم که هرروزازگله مان
تعدادی قربانی می شوند وما با افتخاربه جمکران
می رویم و دعا درچاه می اندازیم.
خداونداازتوممنونیم که به ملت ایران نقابی ارزانی
داشتی با چند چهره که هرروزبه رنگی در بیائیم
ودرهرمنبری همانگونه برقصیم یا سینه بزنیم که اهل
مجلس شادمان گردند.
خدایا سپاس تورا که درعصرتمدن وتفکرواندیشه
واستفاده از عقل وشعورکه مردمان جهان از ان
استفاده می کنندوباعلم ودانش وتکنولوژی برمشکلات
خود فائق می ایند به ملت نجیب ایران شیوه انداختن
سفره امل البنین وچهل تن....اموختی که جهانی
را از این علوم حیران نمائیم.
افریدگارا به خود میبالیم که رهبرانی داریم با
خویشاوندی چهار هزار صد ساله با قوم عرب
که به ما زبان شیرین عربی را اموخته اند که
روزی هفده بار با توحرف بزنیم بدون اینکه معنایش
را بدانیم واصلا" هم نمی دانیم که توهم زبان عربی
می دانی یا نه؟
به تروریست شدن جهانی خود افتخار می کنیم و
با غرورسرمان را درصف های پناهندگی کشورهای
جهان بالا نگاه می داریم.
ومبارزینی برجسته عطا کردی که هر ملتی
از نداشتن چنین انسان هایی به خود می بالد اینان
تا اگاهی وتعهد ومسئولیت ونداشتن شرف و
اخلاق و وجدان ملتی را درجهان <ببو> معرفی
کرده اند که این روزها به <جوادی>معروف
گشته است.
خداوندا چه نعمتی از این بالاترکه به ملتی
فهمانده شد که اتم داشتن حق مسلم شان است
اگراز نان و ابرو خبری نیست اتم برای
جنگ پشه با حبشه موجود است .
+ نوشته شده در سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 1:0 توسط مهسا |
مي گذشت ازتوي كوچه د وره گرد دسته دوم جنس عالي مي خرم اشك در چشمان بابا حلقه بست اول سال است و نان در سفره نيست اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟؟ بوي نان تازه هوش از تن ربود!!! اتفاقا مادرم هم روزه بود... !!! چهره اش ديدم كه لك برداشته دست خوش رنگش ترك برداشته سوختم ديدم كه بابا پير بود بد تر از اين خواهرم دلگير بود مشكل ما درد نان تنها نبود!! حتم دارم كه خدا آنجا نبود!!! نا گهان آواز خوب دوره گرد.. دوره گردم كهنه قالي مي خرم دسته دوم جنس عالي مي خرم گر نداري كوزه خالي مي خرم كاسه وظرف و سفالي مي خرم خواهرم بيرون دويد بي روسري
ياد دارم يك هواي سرد سرد
دوره گردم كهنه قالي مي خرم
كاسه و ظرف و سفالي مي خرم
عاقبت ناله زد و بغضش شكست
پرده ي انديشه ام را پاره كرد
كه اي آقا سفره خالي مي خري...؟
سفره خالی می خری...
+ نوشته شده در شنبه 12 خرداد1386ساعت 1:6 توسط مهسا |
+ نوشته شده در شنبه 12 خرداد1386ساعت 0:18 توسط مهسا |
| ||||||